تبليغاتX
اینجا نه اینکه تو نیستی, من کورم

النا هفت

جوانی هایت را با بچگي هایم پیر کردم

مرا به موی سپیدت ببخش مادر

میلاد بانوی دوعالم به همه ی بانوان مبارک

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 23:2 توسط الــــــــنا | |

آنقدر عرض کوچه را در انتظارت قـدم زدم

که یـادم رفت کدام سمت کوچه بـن بست است






خدایا شکرت

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 21:4 توسط الــــــــنا |

گفتي لحظه اي صبر كن ميروم تا برگردم

چمن ها زير پايم خشكيدن پس كجايي. . .



داداشی دلم برات تنگ شده
؛ بیا




 همه گويند به تعجيل حضورش صلوات...

كاش اين جمعه بگويند به تبريك حضورش صلوات


اللهم عجل لولیک الفرج

بعدا" نوشت : به زودی لینک تکونی اساسی میشه

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 21:35 توسط الــــــــنا |

تو را من چشم در راهم...



 نمیدونی چقدر خوشحالیـــــــــــم ، از دیروز خنده بر لبامون اومده


دلم برات تنگ شده , همه مون منتظرتیم عزیزم....


ماه های سختی رو گذروندی وگذروندیم

خدایا شکرت دنیــا را به مادرم دادی

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 0:47 توسط الــــــــنا |

سلام مخاطب دورم . . . 

من الان یه النای خوشحالم


یعنی جدی گفت ؟ !  همونی که گفت فردا روز شادیه ...


برات بعدا" تعریف میکنم که چطوری اشک شوق میریختیم


خدایا فقط جدی باشه ، بعد از ماه ها خنده اومد به کلبه ما؟ یعنی میشه ؟


لطفا" برام دعا کنید دوستان

بعدا" نوشت : مرد قولت قول بود...

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 21:40 توسط الــــــــنا |

دلم میخواست زمان را به عقب برگردانم

نه برای اینکه آنهایی که رفتند را برگردانم

    فقط برای اینکه نگذارم بروند


برای مخاطب خاص این عکس

کلیک کن

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 17:10 توسط الــــــــنا |

انسان ها هر از چند گاهی ، از جایی می افتند

از لبه پرتگاه

از پـا

از نفس

ازاین ور بوم

از دماغ فیل

از چاله به چاه

از عرش به فرش

از چــشــم

ازچــــشــــم

از چـــــشـــــم


- بد نیست تا دیر نشده این مطلب آقای سعیدی رو بخونید کلیک کن

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 16:0 توسط الــــــــنا |

بانوي نور...

شرمنده ايم كه بهاي حسيني شدن ما , بي حسين , شدن تو بود

و شرمنده تر آن كه تو بي حسين شدي و ما حسيني نشديم...



 _ افسوس که ناموس خدا را کشتند . . .

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 20:32 توسط الــــــــنا |

سه حرف  استـ ؛ اما خوب تنهاییتــ رو پر میکنــــــد ؛ خـــــــــــــــدا




_بعضی زخمها هست ؛ که هر روز صبح باید رویشان را باز کنی ، نمک بپاشی ...

( دلم برات تنگـ شده داداشی جونم)

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 11:53 توسط الــــــــنا |

  

گاهی  چقدر دلم برای یک


خیال راحت تنگ می شو د . . .


چه روزایی بدیه  ، سالی که نکوست از بهارش پیداست ...


یعنی  تمام سال اینجوری پیش میره  خدا ؟


    اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 14:45 توسط الــــــــنا |



     راستش من از مرگ نمی ترسم ،
          من فقط میترسم



         که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم ... فقط همین


_  به  زودی ( ایشا ا... ) خونه تکونی اساسی میشه


      نمی گم به این زودی  ؛ اما بهار 91



_فکر کنم خیلی وقته وبلاگم کسل کننده شده ...

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 15:14 توسط الــــــــنا |

 خدایا . . .

 راهی نمیبینم ، آینده پنهان است

 همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را ...





_ کوه غمی ولی حرفی نمیزنی . . .   چرا ؟چرا میگی خوبم؟ جام خوبه؟ ولی دل من میگه عذاب میکشی...

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 13:59 توسط الــــــــنا |